خانم شما خدا هستید؟
شما خدا هستید ؟
عصر یک روز سرد ایام تعطیل پسر بچه ای شش هفت ساله
جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود.پسرک پا برهنه بود و لباس هایی
کهنه و پاره بر تن داشت.زن جوانی که از آنجا می گذشت با دیدن
پسرک نگاه حسرت باری را در چشمان ابی رنگش مشاهده کرد.
پس دستش را گرفت و او را به داخل مغازه برد و برایش یک جفت کفش
و یک دست لباس گرم خرید.بعد هر دو از مغازه خارج شدند.

زن گفت:حالا برو خونه و از این تعطیلات لذت ببر
پسرک نگاهی به او کرد و گفت:خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و گفت:نه پسرم من بنده ی خدا هستم.
و آن وقت پسرک گفت:اهان گفتم باید با هم نسبتی داشته باشید
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 14:51 توسط مینا
|
روی قبرم بنویسد کبوتر شد و رفت