تو به من خندیدی
تو به من خنديدي
ونمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
وتو رفتي و هنوز
سال هاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
ومن انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا
خانه ي كوچك ما
سيب نداشت....
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 10:26 توسط مینا
|
روی قبرم بنویسد کبوتر شد و رفت